تبليغاتX
روزانه‌های باستیل
روزانه‌های باستیل
شنبه سی ام دی 1385
The Big Bad World Doesn't Owe You a Thing
1. انقدر شخصی نویسی کرده‌م که موقع ارسال چنین پست‌هایی احساس می‌کنم فقط به یه تیکه آدامس که اندازه‌ی کله‌ی نوزاد چهار ماهه باد بشه، یه تی‌شرت دو ایکس لارج با علامت Dance or Die و یه جفت دمپایی لای انگشتی پلاستیکی احتیاج دارم تا به هیبت تمام‌عیار یه اسپمر مردم‌آزار دربیام. چنین احساسی (که درکنار شرم‌آور بودن، گاهی ترغیب‌کننده هم هست!) به همراه عذاب وجدان ناشی از قول و قرارهای اولیه‌م با دانتون عزیز باعث می‌شن گاهی کلاً بی‌خیال این قضیه بشم. اما چه کنم که مثل خیلی از خودشیفتگان نوستالژیک احمق دیگه به جنون ثبت کردن تجربیات و احساساتم (ولو مبتذل و بی‌اهمیت) در تاریخ مبتلام (دست اونی که این اصطلاح رو باب کرد درد نکنه) و تنها کمکی که در این مورد می‌تونم به شما خواننده‌ی کارمند (توضیح: منظور شخصی می‌باشد که کار دارد!) بکنم اینه که در چنین مواردی پینگ ننمایم. پوووووووووف! وجدانم راحت شد!

2. خوب همه این‌ها که گفتم بوق ماجرا بود برای این‌که دو تا ترانه‌ی مورد علاقه‌م رو معرفی کنم. اولی روDrops of Jupiter by Train به همه‌ی کسانی تقدیم می‌کنم که مثل خودم شخصی به نام (یا به عنوان) آبجی کوچیکه توی زندگی‌شون وجود داره که گاهی دلتنگ روزهایی می‌شن که درکنارش به عمل مقدس بی‌خبری از هر و بر دنیا، مسابقه‌ی پریدن از پله‌ها، معلق زدن، حبس نفس در سینه، ایستادن روی یک لنگه پا، دیوارنوردی، خاک‌بازی، نوبتی خوندن داستان‌های کستنر و کریستوفر و تاسیس یه نونوایی خیالی گوشه‌ی اتاق سبزه و فروش نان تهیه شده از خمیر باقی‌مونده از صبحانه به سایر اعضای خونواده گذروندن و حالا چهارسال و نیمه که حتی فرصت نکردن یه بیست و چهار ساعت درست و حسابی رو با هم بگذرونن. این ترانه علاوه بر این‌که یادآور آخرین مشنگ‌بازی‌های جفتی من و آبجی کوچیکه‌ست، خیلی خوب حس و حال الانم رو درمورد این مارمولک دوست داشتنی زندگیم توصیف می‌کنه. خانم‌ها و آقایان، این شما و این Drops of Jupiter کاری از گروه Train.

3. این یکی رو به کسانی تقدیم می‌کنم که مجبورن با نوجوون‌های احمق تازه بالغی سروکله بزنن که  Get Over It by the Eaglesکنار اومدن با افسردگی‌های ناشی از پشت سرگذاشتن کودکی رو در یکی از راه‌حل‌های زیر می‌بینن:
الف- فشردن کله‌ی مبارکه در بالش مربوطه و زوزه کشیدن به شیوه‌ای کاملاً ملودراماتیک.
ب- حرف زدن با آبجی کوچیکه (که در دوران پیش-کافریتِ دو سرِ رابطه، در هر شرایطی ممکن به نظر می‌رسه).
ج- گوش دادن به موسیقی خواننده‌های جوات‌پسند قدیم و جدید.
این شما و این Get Over It کاری از گروه Eagles که باور کنید یا نه، در برهه‌ای خاص انصافاً حکم پس‌گردنی موثری برای من داشت. کافیه خیلی آروم و بی‌مقدمه بچپونینش وسط ترانه‌های محبوب طرف. بقیه‌ش خود به خود حل می‌شه:)

4. این‌ها دو تا از دلچسب‌ترین و خاطره‌انگیزترین ترانه‌های زندگی من هستن. اما گمون نکنین این بار می‌خوام با محافظه‌کاری دستِ پیش گیرانه‌ی همیشگی بگم که فقط و فقط تصاویر، صداها و بوهایی که گوش کردن به این ترانه‌ها برام تداعی می‌کنه باعث ارزشمند بودنشون می‌شه و بصورت مستقل از لیاقت چندانی برای توجه برخوردار نیستن. قضاوت در این مورد با خود شماها، اما اگه نظر من رو می‌خواین، خوب من که لذت می‌برم.

+ نوشته شده در 21:17 توسط گیوتین.
جمعه پانزدهم دی 1385
نامه‌‎ی سرگشاده‌ی یک گیوتین با تمایلات رمانتیک خفن به خانوم س. ص
[+]
خانم ص عزیز
بذارین اول از همه مراتب تشکرم رو به عرض‌تون برسونم. حقیقتش مدت‌ها بود می‌خواستم درمورد شهری که در عرض چهارسال ذخیره‌ی یه عمر رویاهای خوش و بساط نچ‌نچ‌های نوستالژیک دوران دندون مصنوعی و حنای چل‌رنگم رو جور کرد، بنویسم ولی بهانه‌ی مناسبی برای این‌کار پیدا نمی‌کردم. (مگه کله‌ی مردمو خوردن هم بهانه می‌خواد دختره‌ی حسابی؟) بااین‌حال درست یا نادرست، این‌جا دیگه نمی‌تونم چفت دهنم رو بسته نگه دارم.
خانم ص عزیز من به احساسات شما احترام می‌ذارم و به همون اندازه به تجربیات خودم. شهری که شما توصیف می‌کنید (بی‌اعتنا، مشنگ و عقب‌افتاده)، شباهت چندانی با شیرازی که من می‌شناختم نداره. شهری که من توش زندگی کردم زنده‌ و زیبا بود، می‌فهمید، اهمیت می‌داد، هیجان و گرمازدگی و برف و دعوای اول صبح داشت. پیاده‌روهای باریک شلوغ و زیرگذرای کج‌وکوله و تالار حافظ و آب زرشک و خداجون سینما داشت! مردمش رو دوست داشتم؛ بی‌خیالی خوش‌خیالانه‌ی جمعیتی رو که زیر آفتاب داغ تابستون، موج‌زنان ملاصدرا و چمران رو متر می‌کردن، خوش‌صحبتی دل‌نشینی رو که به زور انواع لهجه‌-خفه-کن‌ها از لای فک‌های معذب و منقبض بیرون نمی‌اومد، پیرمرد عینکی کتاب‌فروشی رو که می‌گفت: هفته‌ی بعد می‌رسه، عطار سبیل کلفت زند رو که اگه اسامی ادویه‌جاتو نمی‌دونستی جری می‌شد، خانوم مستخدم که از غصه‌ی قسط فرش و تعطیلات بچه‌ها می‌گفت، وای خدا، آقا موزیکاله که اگه نگاه چپ به ویترینش می‌کردی، تمام قفسه رو می‌ریخت پایین و می‌گشت و می‌گشت و می‌گشت تا همون اجرای «خدا» رو پیدا کنه. لباس‌ها که دو دقیقه‌ای خشک می‌شدن، اقای کیا که با حوصله به خزعبلاتی که به اسم داستان کوتاه بهش قالب می‌کردیم گوش می‌داد، بچه‌های کانون فیلم که چند تا بلیط تو ردیف وسط کنار می‌ذاشتن و فیلم‌هاشون همیشه‌ی خدا وسط کار یا گیر می‌کرد یا تعطیل می‌شد، حلقه‌های کوچیک آدم‌هایی که محفل علایق مشترک رو با پارازیت‌ نقل‌قول‌های غیرقابل ردیابی، به گند نمی‌کشیدن. شهری که آدم‌ها رو طرد نمی‌کرد، به مبارزه می‌طلبیدشون. شهری که اعتیاد می‌آورد. بد اعتیادی.
شیراز برای من این بود خانم ص. برای همین هم هست که علت آه‌های روشنفکرانه‌تون رو نمی‌فهمم. باور کنین باهاتون دشمنی خاصی ندارم. اصلاً اولین باره که دارم شخص خاصی رو خارج از دسته یا حزب خاصی مورد انتقاد قرار می‌دم (و باور کنین از این‌که احتمالاً هرگز حرف‌هامو نخواهید شنید و فرصت دفاع نخواهید داشت کمی هم احساس عذاب وجدان می‌کنم). ولی اصلاً سردرنمیارم. شما که درست همون‌جا ایستادین. فقط کافیه چند خیابون بالا یا پایین برین که با یکی از همین آدم‌ها، درِ یکی از همین موسسه‌ها، باجه‌ی بلیط‌فروشی یکی از همین سینماها، ویترین یکی از همین مغازه‌هایی که گفتم تصادف کنین. باور کنین، هیچ احتیاجی به هجرت‌های فصلی به مدینه‌ی فاضله‌ای که توصیف می‌کنین ندارین. هنردوست سرخورده‌ی عزیز، واقعاً هیچ احتیاجی ندارین.

پ.ن: آبجی اگه بازم بدخواه مدخواه داشتی یه سوت بزن ;)
پ.ن2: دوقلوها فردا ظهر این‌جان! باور بفرمایم؟
پ.ن3: توی این ده روزه هرگونه نزدیک شدن من به وبلاگستون، خطرات حیثیتیِ جدی به دنبال خواهد داشت. حلال کنین دوستان:)

+ نوشته شده در 17:52 توسط گیوتین.
چهارشنبه سیزدهم دی 1385
رسیدگی کنید قبل از این‌که به شما رسیدگی شود
نوشته‌های بلوط در مورد لزوم تاکید روی مطالبی که ممکنه ملت فرهیخته‌ی وبلاگستون جزو بدیهیات به حساب بیارن، من رو ترغیب کرد که چیزی در مورد طرح سامان‌دهی بگم تا لال از دنیا نرفته باشم. (ابتدا یه گزیده‌ی کوچیک از نوشته‌های دیگران: جادی گفته بود چنین حرکتی مثل وادار کردن مردم به ثبت رسمی برگه‌های دفتر خاطراتشونه، اکبرپور پیشنهاد اعتراض دسته‌‎جمعی رو مطرح کرده (بای دِ وِی! censorship) و سولوژن علاوه بر نقد کردن بند‌های آیین‌نامه، گفته موقعی که از وجود چنین طرحی با خبر شده، یه فحش چهارکلمه‌ای پرونده که با Please شروع می‌شه! یک پزشک با مشخص کردن محل سرورهای سایت ساماندهی، به خطر امنیتی این قضیه اشاره کرده و سولوژن در جواب همون پست یه کامنت گذاشته که خوندنش خالی از لطف نیست.)
اول: گمون نمی‌کنم توی مضحک ‌بودن مسئله حرفی باشه. اگه بلاگری باقی مونده که فکر می‌کنه چنین طرحی به نفع «ساماندهی» وبلاگستون فارسی تموم می‌شه، می‌تونه انقدر فکر کنه تا بمیره!
دوم: اما این‌که چرا خیلی از بلاگرها با وجود اطلاع کامل از شرم‌آور بودن چنین برخوردی با وبلاگستون از عکس‌العمل نشون دادن واهمه دارن، بحثیه که به‌نظر من باید بهش بها داده بشه. من فکر می‌کنم یکی از مشکلات بزرگی که روند موثر اعتراضات رو مختل می‌کنه، محافظه‌کاری بلاگرها در مورد این مسئله‌ست. (البته بلاگرها تنها قشر جامعه نیستن که عکس‌العملوفوبیاشون توی دوره‌ی یه ساله‌ی ریاست جمهوری احمدی‌نژاد عود کرده.) به نظرم قبل از این‌که بلاگرها رو نسبت به اعتراض دسته‌جمعی ترغیب کنیم، باید بهشون بفهمونیم که دوران ترس از نامه‌نگاری به دوستان آمریکایی و قایم کردن نوارهای ویدئو توی کیسه‌ی سیب‌زمینی به سر رسیده و درست به همین دلیله که باید جلوی چنین قوانین بی‌شرمانه‌ای بایستیم تا اون دوران برنگرده. یادم میاد وقتی با دانتون توی صف اون انتخابات کذایی ریاست‌جمهوی ایستاده بودیم، خیلی از بچه‌ها بعد تعریف کردن داستان‌های عجیب از اتفاقاتی که برای صاحبان شناسنامه‌های بی‌مُهر افتاده بود، دنبال اسمی برای پر کردن برگه رای، با تراکت‌های روی دیوار پشک می‌انداختن. بیاین باور کنیم این محافظه‌کاری هیستریک، چه در مواقعی که ما رو از عکس‌العمل نشون دادن منصرف کنه و چه زمانی که باعث دست به کار شدن ما بشه، نتیجه‌ی مطلوب نخواهد داشت. (چون می‌دونم نفس خودم داره از جای گرم درمیاد، مخصوصاً کسانی رو که با اسم مستعار می‌نویسن خطاب قرار می‌دم، خوبه؟)
سوم: همین امروز توی سلف دانشگاه از یه دوست شنیدم که به جرم نابخشودنی بلوز و شلوارگردی از طرف یکی از آشناهای فرهیخته‌ی «بَک-هوم» توسط جمله‌‎ی قصار «تو یه ایرانی هستی!» محکوم به استوازدگی شده! لطفاً نخندید. این آقا یکی از نوابغ دانشگاه بوده. یه پسر بیست و سه ساله از یه خونواده‌ی متمول، با معلومات آکادمیک و هنری بسیار بالا و استعداد انصافاً درخشان. کله به دیوار کوبیدن من و دوستم چه فایده‌ای خواهد داشت اگه تمام منابعی که انعطاف‌پذیری فکری رو به جامعه تزریق می‌کنن تک‌تک از دست برن؟ می‌گید ما نمونه‌های فرهنگی خوبی نیستیم؟ می‌گید کسی حرف‌های ما رو نمی‌شنوه؟ قبول. ولی تا وقتی اون نامه‌نگاری‌ها، کیسه‌های مشکی سیب‌زمینی و درنهایت همین فضای مجازی می‌تونن زندگی کسی مثل خود من رو کن‌فیکون کنن، تاثیر آیین‌نامه‌های بندتنبانی این‌چنینی رو چیزی بیشتر از یه قفل طلایی به دفتر خاطرات مردم می‌دونم.

+ نوشته شده در 11:2 توسط گیوتین.
سه شنبه دوازدهم دی 1385
از قربانی تا متجاوز
قول داده بودم (اَه من چقدر قول می‌دم. به نظر شما نباید الان توی شورای شهر چالوس مشغول گند زدن به پروژه‌ی آزادراه باشم؟) در مورد تاثیرات بلند مدت سواستفاده‌ی جنسی از کودکان بنویسم. حالا می‌خوام قولم رو عملی کنم. (نه٬ گویا هنوز امیدی هست.)
شاید بررسی جداگانه‌ی تاثیرات سواستفاده بر اساس جنسیت قربانی کمی زیاده‌روی در نتیجه‌گیری به نظر برسه با این‌حال تفاوت رفتاری قربانیان مذکر و مونث که کم و بیش توسط آمار اثبات شده٬ چنین دسته‌بندی‌ای رو تا حدودی لازم می‌کنه. با این وجود لازم می‌دونم روی این مسئله تاکید کنم که چنین جداسازی‌ای چندان دقیق و عاری از خطا نیست و در بسیاری موارد ممکنه شخص قربانی مطابق جنسیتش عکس‌العمل نشون نده یا به کل با رفتاری خارج از حیطه‌ی موارد شناخته شده با مسئله برخورد کنه:

قربانیان مذکر:
۱. برخلاف تصور عمومی، تحقیقات نشون داده که قربانیان مذکر عموماً کمتر توانایی کنار اومدن با سواستفاده‌های جنسی دوران طفولیتشون رو دارن و از اون‌جا که پذیرفتن نقش قربانی (توی منگنه‌ی توقعات اجتماعی مرسوم) برای پسربچه‌ها سخت‌تره٬ چنین اتفاقاتی در اغلب موارد با رفلکس شدید دوران بزرگسالی همراه خوهند بود. کسی که نتونه با خاطره‌ی بی‌دفاع موندن در برابر یه تجاوز ناخواسته کنار بیاد، سعی می‌کنه انتقامش رو با قرار گرفتن در نقش «قلدره» توی روابط اجتماعی روزمره‌ش بگیره. سواستفاده‌های دوران کودکی، سهم بزرگی توی رفتارهای خشونت‌آمیز و هنجارشکنی‌های مخرب آینده‌ی قربانی‌ها دارن.
2. هر چقدر سن پسربچه‌ها موقع تجربه‌ کردن سواستفاده کمتر و تعداد دفعات سواستفاده بیشتر باشه، احتمال این‌که رفتار مشابهی بعدها از خودشون سر بزنه زیادتر می‌شه. آمار نشون می‌ده 20 تا 25 درصد قربانیان مذکر سواستفاده‌های جنسی، خودشون در دوران بزرگسالی دست به عمل مشابه می‌زنن و جالب این‌جاست که ارتباط تنگاتنگی بین جنسیت شخصی که اون‌ها رو در کودکی مورد سواستفاده قرار داده و جنسیت کودکانی که اون‌ها بعدها ازشون انتقام می‌گیرن و هم‌چنین بین روش مورد سواستفاده قرار دادن نسل قبلی و بعدی قربانی‌ها وجود داره. (تمام قربانیان بیجه مذکر بودن و توی حادثه‌ی کودکستان آمیش، چارلز رابرتز به تمام پسربچه‌ها و زن‌ها اجازه داد کلاس رو ترک کنن و قبل از این‌که بتونه به تک‌تک دختربچه‌ها تجاوز کنه، با سررسیدن پلیس ناچار به استفاده از اسلحه شد.) جالب این‌جاست که در اغلب موارد خود فرد ارتباط موثری بین تجربه‌ی کودکی و عمل فعلیش احساس نمی‌کنه که چنین مسئله‌ای احتمال اقدام فرد برای درمان ناهنجاری‌های روانی خودش (قبل از این‌که دست به کار احمقانه‌ای بزنه) رو کاهش می‌ده.
3. اگه شرایطی پیش بیاد که کودک تجاوز جنسی رو به عنوان یه عمل مجبت‌آمیز از طرف شخص متجاوز بپذیره، احتمال خیلی زیادی وجود داره که درگیر ارتباط خودخواسته با متجاوزین دیگه یا حتی ورود داوطلبانه به حلقه‌های پدوفیل‌ها بشه که در این شرایط تقریباً هیچ امیدی به درمان قربانی وجود نخواهد داشت.
4. هم‌جنس‌خواهی یکی دیگه از تبعات سواستفاده‌های دوران کودکی هست که در صورت هم‌جنس بودن شخص متجاوز و قربانی، ممکنه اون رو کاملاً از مسیر سکسچوالیته‌ی خودش خارج بکنه. گاهی اوقات هم این رفتار به علت احساس گناه شخص از آمیزش جنسی با جنس مخالف بروز می‌کنه. به عبارت دیگه عده‌ای از مردانی که در کودکی مورد سواستفاده‌ی جنسی قرار گفتن، فاعلیت مرسوم در رابطه با زنان رو یه جور تجاوز محسوب می‌کنن و ترجیح می‌دن مفعول یه رابطه‌ی هم‌جنس‌خواهانه باشن.

قربانیان مونث:
همون‌طور که قبلاً گفتم، دختربچه‌ها راحت‌تر از پسربچه‌ها شرایط ناخواسته‌ی یه تجاوز جنسی رو درک می‌کنن و در بسیاری از موارد (در صورت جون به در بردن از تجاوز و تبعات خانوادگی و اجتماعیش) کمتر ناهنجاری‌های رفتاری از خودشون نشون می‌دن. با این‌حال این به معنی تاثیر کمتر سواستفاده‌ی جنسی روی دختربچه‌ها نیست؛ چون هر چقدر تبعات سواستفاده‌های جنسی در مردها منجر به ناهنجاری‌های آشکار رفتاری می‌شه، این مسئله در زن‌ها به‌صورت پنهان و عموماً به شکل افسردگی و ترس از رابطه‌ی جنسی بروز می‌کنه که این بدبینی جنسی ممکنه به نفرت کامل از چنین رابطه‌ای و بعضاً به‌هم ریختگی کامل زندگی جنسی فرد منجر بشه. ضمن این‌که خطر فاحشگی ناخواسته هم به همون میزان برای دختربچه‌ها مطرحه. (با چنین موردی شخصاً سروکار داشتم.)

در همین زمینه:
سوالاتی که قربانیان سواستفاده‌های جنسی درمورد مشکلاتشون مطرح کردن
درباره‌ی تجاوز به محارم
گزارش کمیسیون حقوق بشر در مورد وضعیت حقوق کودکان در ایران-2005

+ نوشته شده در 13:35 توسط گیوتین.
سه شنبه پنجم دی 1385
این خانم چاقه است که حرف می‌زند
حقیقتش اول می‌خواستم این پست رو برای آخرین پست خواب بزرگ به ‌عنوان کامنت بنویسم ولی دیدم کمی کلی و شاید نامربوط به نظر برسه. برای همین هم این‌جا میارمش:

می‌خواستم بگم من ضمن تایید هر عملی که به نفع خانم‌های چاق انجام بشه (نمی‌دونم می‌شه بهم گفت خانم یا نه ولی از اون‌یکی بدجوری مطمئنم)، اعتقاد دارم چنین روحیه‌ای کمتر توی فضای اجتماعیِ سخت (منظورم فضای غیرمجازیه) پیدا می‌شه. هیچ‌وقت نفهمیدم چرا اغلب ما سعی می‌کنیم با کوچکترین تخصصی که توی زمینه‌ی خاصی پیدا می‌کنیم، از انتقال و ابراز هر نوع اطلاعات مقدماتی در اون زمینه پرهیز کنیم. نمی‌دونم تابحال متوجه فوبیای عبارت «مقدمه‌ای بر» شدین یا نه. من که تابحال خیلی با این مشکل روبرو بودم. تعداد خیلی کمی از متخصصین رشته‌‌های علمی مختلف حاضر می‌شدن کتابی بنویسن که این عبارت جزیی از عنوانش باشه. اغلب کتاب‌های این‌چنینی یا ترجمه‌های (بعضاً ثقیل) بودن (که گاهی خوندن نسخه‌ی اصلیشون به درگیر شدن با ناهمواری‌های متن ترجمه شده ارجحیت داشت) یا آن‌چنان با قلنبه‌پرونی‌های روشنفکرانه‌ی نویسنده برای اثبات تبحرش در اون زمینه‌ی خاص بزک شده بودن که آدم از خیرشون می‌‌گذشت. نمونه‌ی ساده‌تر این مساله رو می‌شد توی روابط روزمره هم دید.
یه مثال ساده می‌زنم. توی دانشگاه که بودم خیلی وقت‌ها می‌شد یکی از بچه‌های علوم اجتماعی رو دید که با عجله و با صورتی برافروخته از استرس، فلاپی به‌دست می‌دوید توی مرکز کامپیوتر کتابخونه و مثلاً می‌خواست فایلی رو از روی فلاپی پرینت کنه. حالا فرض کنین چنین دانشجویی تابحال با کامپیوتر کار نکرده باشه و ندونه فلاپی به کجای یه سیستم وصل می‌شه یا پرینتر اساساً چه شکلی هست (که اصلاً دور از انتظار نیست؛ نمونه‌ش خودم توی روزهای اول دانشگاه). فکرمی‌کنین هم‌کلاسی‌های گل من چطور دست یاری به طرف دانشجوی بخت‌برگشته دراز می‌کردن؟ با ادای جملاتی از قبیل «از بالای کیس که شروع کنی، سومین slot می‌شه فلاپی درایو» یا در بهترین حالت «اون درایو کوچیک‌تره که در کشویی نداره» در حالی که تمام اون چیزی که دانشجوی بی‌چاره بهش احتیاج داشت، فرو کردن فلاپی توی یه شکاف فسقلی روی اون جعبه‌ی سفید بود. در مورد پرینتر که وضع وخیم‌تر هم می‌شد: «باید اول IPش رو چک کنی ببینی کانکته یا نه...حالا duplex می‌خوای یا معمولی؟» (و ناگفته نماند بروبچه‌های علوم اجتماعی هم طعم تلخ انتقام رو وقتی بهمون ‌چشوندن که برای تکمیل پروژه‌های مهندسی نرم‌افزار و تجارت الکترونیک و درس‌های این‌چنینی پشت در دفتر اساتید علوم اجتماعی صف کشیده بودیم.)
نمونه‌ی دیگه‌ش همین چند وقت پیش اتفاق افتاد. وقتی آقای روحبخش توی کامنتی که برای یکی از پست‌هام گذاشته بود، به نظریات لاکان اشاره کرد و من بی‌سواد به صرافت افتادم ته و توی قضیه رو دربیارم. چون فکر می‌کردم خوندن توضیح انگلیسی نظریات یه روان‌شناس سخت باشه، اول سراغ منابع فارسی رفتم و یا خدا! کلاف سردرگمی یافتم که نپرس! فقط همینو بگم که کج‌وکوله و شوکه شده  از رویارویی با آتش‌فشان عبارات مبهم و خودارجاع، تصمیم گرفتم شانسی هم به دانش مختصر انگلیسیم بدم. و در عرض ده دقیقه درست همون چیزی رو که می‌خواستم پیدا کردم. ساده و مفید، بدون هیچ پیش‌فرض نامعقولی از دانش روانشناسانه‌ی مخاطب، و در حد کافی وفادار به اصل موضوع. قضیه انقدر برام جالب شد که در عرض سه روز هفده تا مقاله‌ی دیگه هم از همون نویسنده خوندم و کار کم کم به زیرورو کردن کتابچه‌های مقدمات فروید، یونگ، لاکان، دریدا و سایر رفقا توی کتابخونه‌ی دانشکده‌ی روان‌شناسی کشید.
می‌دونم که چندان مستند نبودم و شاید هم چندان منصف. شاید به‌قول استاد قدیمیم مقایسه‌ی آماری منابع کتابخونه‌ای و الکترونیکی فارسی و انگلیسی توی شرایط اقتصادی و علمی نابرابر اصلاً درست نباشه. با این‌ حال من همیشه یه همچین ساده‌گریزی‌ای رو توی کانال‌های اطلاعاتی ایرانی حس کردم. شما چنین تجربه‌هایی نداشتین؟

پ.ن: دانتون جان از همین جا اعلام می‌دارم که من یکی دیگه جواب‌گوی بحران‌های فلسفی‌ای که با حضور بی‌حضور مرموزت خواننده‌ها رو دچارش کردی نیستم. یا عین بچه‌ی آدم از کیان وبلاگت دفاع می‌کنی یا سرتو توی یه جعبه‌ی روبان‌دار پست می‌کنم برای دارودسته‌ی اوباش به اصطلاح آزادی‌خواهت.

پ.ن۲: اون‌طور که روحبخش می‌گه٬ لاکان نه تنها توی ترجمه‌های فارسی که توی نسخه‌ی فرانسوی کتاب‌هاش هم غیرقابل هضم و پیچیده‌ست و این‌طور که به‌نظر می‌رسه حرف‌هام در مورد نظریات قلنبه‌شده‌ش چندان درست نبوده. درضمن لازم می‌دونم به خودم یادآوری کنم که گاهی اوقات ساده‌نویسی به معنای از دست رفتن مفهوم پایه‌ای یه نظریه یا چرخش نیم‌صفحه‌ایش یه نفع عقاید مترجمه. نمونه‌ش رو کم ندیدیم٬ درسته؟

+ نوشته شده در 15:34 توسط گیوتین.
سه شنبه پنجم دی 1385
یلدا
خدایا به امید تو:

۱. بسیار بسیار  شکمو هستم، طوریکه از اوان کودکی که میرفتم مهد تا همین الانش که میرم یه مهد بزرگ‌تر خوراکی‌های هیچ بنی‌بشری از دستم در امان نبوده و نیست و نخواهد بود.
۲. دوست دارم به هر کی از روبرو میاد جلو پایی بدم و به هر کی از جلوم رد میشه پس‌گردنی بزنم. آخ حال میده!
۵. در سنگاپور می‌باشم و هنوز نمی‌دونم بهتره Phd candidate بشم یا Ms یا کلهم بی‌خیالش بشم.

خدایا شکرت.

+ نوشته شده در 9:23 توسط دانتون.
جمعه یکم دی 1385
بازی فردای شب یلدا :)
با توجه یه اینکه این‌جانب فقط تا شش صبح امروز (معادل یک ‌و ‌نیم نیمه‌شب یلدای ایران) بیدار نشستم و بعدش تا دوازده ‌و ‌نیم ظهر (معادل هشت صبح ایران) خوابیدم٬ همین الان متوجه شدم که پسرفهمیده من رو به بازی یلدا دعوت کرده بوده و در کمال شرمندگی دارم خیلی خیلی دیر جواب می دم. لطفاً به بزرگی خودتون ببخشید:
۱. از یک پدر کرمانشاهی و یک مادر لاهیجانی در شهرستان نوشهر متولد شدم. زیاد نیست عده‌ی انسان‌هایی که می دونن چنین شجره‌نامه‌ی متناقضی چه بحران‌های فلسفی-فرهنگی عمیقی به دنبال خواهد داشت!
۲. تا سن نوزده سالگی فقط دو تا کتاب بالای گروه سنی «د» و «ه» خونده بودم. یکی‌شون «گوژپشت نتردام» بود که نصفه‌نیمه رهاش کردم و اون‌یکی هم «نامه به کودکی که هرگز متولد نشد» که باعث شد تا یه هفته سردرد بگیرم.
۳. خونوادم از اغلب فعالیت های چهار-پنج ساله ی اخیرم بی‌خبرن. حتی تصور قشقرقی که ممکنه با شناختن من راه بندازن٬ پشتمو می لرزونه.
۴. چاقم!
۵. دندون‌های جلوییم روی هم‌دیگه افتادن. خنده‌هام اغلب دیگرانو می خندونه:)

در نهایت باز هم از پسرفهمیده بخاطر بدقولی در بازی کردن معذرت می‌خوام. گمون نمی‌کنم دیگه کسی مونده باشه که بشه دعوتش کرد. اون هم ساعت ده و نیم صبح اول دی ماه!
یلدای همگی مبارک:)

پ.ن: آهان٬ چرا! حالا که فکر می‌کنم٬ خیلی کیف می‌ده آزموسیس جونز رو هم به حرف بکشم! آزموسیس جان خواهشاً روی ما رو زمین نندازD:

+ نوشته شده در 10:33 توسط گیوتین.
Click on "launch standalone" for a bigger frame
Choose clip from the menu