2. خوب همه اینها که گفتم بوق ماجرا بود برای اینکه دو تا ترانهی مورد علاقهم رو معرفی کنم. اولی رو به همهی کسانی تقدیم میکنم که مثل خودم شخصی به نام (یا به عنوان) آبجی کوچیکه توی زندگیشون وجود داره که گاهی دلتنگ روزهایی میشن که درکنارش به عمل مقدس بیخبری از هر و بر دنیا، مسابقهی پریدن از پلهها، معلق زدن، حبس نفس در سینه، ایستادن روی یک لنگه پا، دیوارنوردی، خاکبازی، نوبتی خوندن داستانهای کستنر و کریستوفر و تاسیس یه نونوایی خیالی گوشهی اتاق سبزه و فروش نان تهیه شده از خمیر باقیمونده از صبحانه به سایر اعضای خونواده گذروندن و حالا چهارسال و نیمه که حتی فرصت نکردن یه بیست و چهار ساعت درست و حسابی رو با هم بگذرونن. این ترانه علاوه بر اینکه یادآور آخرین مشنگبازیهای جفتی من و آبجی کوچیکهست، خیلی خوب حس و حال الانم رو درمورد این مارمولک دوست داشتنی زندگیم توصیف میکنه. خانمها و آقایان، این شما و این Drops of Jupiter کاری از گروه Train.
3. این یکی رو به کسانی تقدیم میکنم که مجبورن با نوجوونهای احمق تازه بالغی سروکله بزنن که
کنار اومدن با افسردگیهای ناشی از پشت سرگذاشتن کودکی رو در یکی از راهحلهای زیر میبینن:
الف- فشردن کلهی مبارکه در بالش مربوطه و زوزه کشیدن به شیوهای کاملاً ملودراماتیک.
ب- حرف زدن با آبجی کوچیکه (که در دوران پیش-کافریتِ دو سرِ رابطه، در هر شرایطی ممکن به نظر میرسه).
ج- گوش دادن به موسیقی خوانندههای جواتپسند قدیم و جدید.
این شما و این Get Over It کاری از گروه Eagles که باور کنید یا نه، در برههای خاص انصافاً حکم پسگردنی موثری برای من داشت. کافیه خیلی آروم و بیمقدمه بچپونینش وسط ترانههای محبوب طرف. بقیهش خود به خود حل میشه:)
4. اینها دو تا از دلچسبترین و خاطرهانگیزترین ترانههای زندگی من هستن. اما گمون نکنین این بار میخوام با محافظهکاری دستِ پیش گیرانهی همیشگی بگم که فقط و فقط تصاویر، صداها و بوهایی که گوش کردن به این ترانهها برام تداعی میکنه باعث ارزشمند بودنشون میشه و بصورت مستقل از لیاقت چندانی برای توجه برخوردار نیستن. قضاوت در این مورد با خود شماها، اما اگه نظر من رو میخواین، خوب من که لذت میبرم.
قربانیان مذکر:
۱. برخلاف تصور عمومی، تحقیقات نشون داده که قربانیان مذکر عموماً کمتر توانایی کنار اومدن با سواستفادههای جنسی دوران طفولیتشون رو دارن و از اونجا که پذیرفتن نقش قربانی (توی منگنهی توقعات اجتماعی مرسوم) برای پسربچهها سختتره٬ چنین اتفاقاتی در اغلب موارد با رفلکس شدید دوران بزرگسالی همراه خوهند بود. کسی که نتونه با خاطرهی بیدفاع موندن در برابر یه تجاوز ناخواسته کنار بیاد، سعی میکنه انتقامش رو با قرار گرفتن در نقش «قلدره» توی روابط اجتماعی روزمرهش بگیره. سواستفادههای دوران کودکی، سهم بزرگی توی رفتارهای خشونتآمیز و هنجارشکنیهای مخرب آیندهی قربانیها دارن.
2. هر چقدر سن پسربچهها موقع تجربه کردن سواستفاده کمتر و تعداد دفعات سواستفاده بیشتر باشه، احتمال اینکه رفتار مشابهی بعدها از خودشون سر بزنه زیادتر میشه. آمار نشون میده 20 تا 25 درصد قربانیان مذکر سواستفادههای جنسی، خودشون در دوران بزرگسالی دست به عمل مشابه میزنن و جالب اینجاست که ارتباط تنگاتنگی بین جنسیت شخصی که اونها رو در کودکی مورد سواستفاده قرار داده و جنسیت کودکانی که اونها بعدها ازشون انتقام میگیرن و همچنین بین روش مورد سواستفاده قرار دادن نسل قبلی و بعدی قربانیها وجود داره. (تمام قربانیان بیجه مذکر بودن و توی حادثهی کودکستان آمیش، چارلز رابرتز به تمام پسربچهها و زنها اجازه داد کلاس رو ترک کنن و قبل از اینکه بتونه به تکتک دختربچهها تجاوز کنه، با سررسیدن پلیس ناچار به استفاده از اسلحه شد.) جالب اینجاست که در اغلب موارد خود فرد ارتباط موثری بین تجربهی کودکی و عمل فعلیش احساس نمیکنه که چنین مسئلهای احتمال اقدام فرد برای درمان ناهنجاریهای روانی خودش (قبل از اینکه دست به کار احمقانهای بزنه) رو کاهش میده.
3. اگه شرایطی پیش بیاد که کودک تجاوز جنسی رو به عنوان یه عمل مجبتآمیز از طرف شخص متجاوز بپذیره، احتمال خیلی زیادی وجود داره که درگیر ارتباط خودخواسته با متجاوزین دیگه یا حتی ورود داوطلبانه به حلقههای پدوفیلها بشه که در این شرایط تقریباً هیچ امیدی به درمان قربانی وجود نخواهد داشت.
4. همجنسخواهی یکی دیگه از تبعات سواستفادههای دوران کودکی هست که در صورت همجنس بودن شخص متجاوز و قربانی، ممکنه اون رو کاملاً از مسیر سکسچوالیتهی خودش خارج بکنه. گاهی اوقات هم این رفتار به علت احساس گناه شخص از آمیزش جنسی با جنس مخالف بروز میکنه. به عبارت دیگه عدهای از مردانی که در کودکی مورد سواستفادهی جنسی قرار گفتن، فاعلیت مرسوم در رابطه با زنان رو یه جور تجاوز محسوب میکنن و ترجیح میدن مفعول یه رابطهی همجنسخواهانه باشن.
قربانیان مونث:
همونطور که قبلاً گفتم، دختربچهها راحتتر از پسربچهها شرایط ناخواستهی یه تجاوز جنسی رو درک میکنن و در بسیاری از موارد (در صورت جون به در بردن از تجاوز و تبعات خانوادگی و اجتماعیش) کمتر ناهنجاریهای رفتاری از خودشون نشون میدن. با اینحال این به معنی تاثیر کمتر سواستفادهی جنسی روی دختربچهها نیست؛ چون هر چقدر تبعات سواستفادههای جنسی در مردها منجر به ناهنجاریهای آشکار رفتاری میشه، این مسئله در زنها بهصورت پنهان و عموماً به شکل افسردگی و ترس از رابطهی جنسی بروز میکنه که این بدبینی جنسی ممکنه به نفرت کامل از چنین رابطهای و بعضاً بههم ریختگی کامل زندگی جنسی فرد منجر بشه. ضمن اینکه خطر فاحشگی ناخواسته هم به همون میزان برای دختربچهها مطرحه. (با چنین موردی شخصاً سروکار داشتم.)
در همین زمینه:
سوالاتی که قربانیان سواستفادههای جنسی درمورد مشکلاتشون مطرح کردن
دربارهی تجاوز به محارم
گزارش کمیسیون حقوق بشر در مورد وضعیت حقوق کودکان در ایران-2005
میخواستم بگم من ضمن تایید هر عملی که به نفع خانمهای چاق انجام بشه (نمیدونم میشه بهم گفت خانم یا نه ولی از اونیکی بدجوری مطمئنم)، اعتقاد دارم چنین روحیهای کمتر توی فضای اجتماعیِ سخت (منظورم فضای غیرمجازیه) پیدا میشه. هیچوقت نفهمیدم چرا اغلب ما سعی میکنیم با کوچکترین تخصصی که توی زمینهی خاصی پیدا میکنیم، از انتقال و ابراز هر نوع اطلاعات مقدماتی در اون زمینه پرهیز کنیم. نمیدونم تابحال متوجه فوبیای عبارت «مقدمهای بر» شدین یا نه. من که تابحال خیلی با این مشکل روبرو بودم. تعداد خیلی کمی از متخصصین رشتههای علمی مختلف حاضر میشدن کتابی بنویسن که این عبارت جزیی از عنوانش باشه. اغلب کتابهای اینچنینی یا ترجمههای (بعضاً ثقیل) بودن (که گاهی خوندن نسخهی اصلیشون به درگیر شدن با ناهمواریهای متن ترجمه شده ارجحیت داشت) یا آنچنان با قلنبهپرونیهای روشنفکرانهی نویسنده برای اثبات تبحرش در اون زمینهی خاص بزک شده بودن که آدم از خیرشون میگذشت. نمونهی سادهتر این مساله رو میشد توی روابط روزمره هم دید.
یه مثال ساده میزنم. توی دانشگاه که بودم خیلی وقتها میشد یکی از بچههای علوم اجتماعی رو دید که با عجله و با صورتی برافروخته از استرس، فلاپی بهدست میدوید توی مرکز کامپیوتر کتابخونه و مثلاً میخواست فایلی رو از روی فلاپی پرینت کنه. حالا فرض کنین چنین دانشجویی تابحال با کامپیوتر کار نکرده باشه و ندونه فلاپی به کجای یه سیستم وصل میشه یا پرینتر اساساً چه شکلی هست (که اصلاً دور از انتظار نیست؛ نمونهش خودم توی روزهای اول دانشگاه). فکرمیکنین همکلاسیهای گل من چطور دست یاری به طرف دانشجوی بختبرگشته دراز میکردن؟ با ادای جملاتی از قبیل «از بالای کیس که شروع کنی، سومین slot میشه فلاپی درایو» یا در بهترین حالت «اون درایو کوچیکتره که در کشویی نداره» در حالی که تمام اون چیزی که دانشجوی بیچاره بهش احتیاج داشت، فرو کردن فلاپی توی یه شکاف فسقلی روی اون جعبهی سفید بود. در مورد پرینتر که وضع وخیمتر هم میشد: «باید اول IPش رو چک کنی ببینی کانکته یا نه...حالا duplex میخوای یا معمولی؟» (و ناگفته نماند بروبچههای علوم اجتماعی هم طعم تلخ انتقام رو وقتی بهمون چشوندن که برای تکمیل پروژههای مهندسی نرمافزار و تجارت الکترونیک و درسهای اینچنینی پشت در دفتر اساتید علوم اجتماعی صف کشیده بودیم.)
نمونهی دیگهش همین چند وقت پیش اتفاق افتاد. وقتی آقای روحبخش توی کامنتی که برای یکی از پستهام گذاشته بود، به نظریات لاکان اشاره کرد و من بیسواد به صرافت افتادم ته و توی قضیه رو دربیارم. چون فکر میکردم خوندن توضیح انگلیسی نظریات یه روانشناس سخت باشه، اول سراغ منابع فارسی رفتم و یا خدا! کلاف سردرگمی یافتم که نپرس! فقط همینو بگم که کجوکوله و شوکه شده از رویارویی با آتشفشان عبارات مبهم و خودارجاع، تصمیم گرفتم شانسی هم به دانش مختصر انگلیسیم بدم. و در عرض ده دقیقه درست همون چیزی رو که میخواستم پیدا کردم. ساده و مفید، بدون هیچ پیشفرض نامعقولی از دانش روانشناسانهی مخاطب، و در حد کافی وفادار به اصل موضوع. قضیه انقدر برام جالب شد که در عرض سه روز هفده تا مقالهی دیگه هم از همون نویسنده خوندم و کار کم کم به زیرورو کردن کتابچههای مقدمات فروید، یونگ، لاکان، دریدا و سایر رفقا توی کتابخونهی دانشکدهی روانشناسی کشید.
میدونم که چندان مستند نبودم و شاید هم چندان منصف. شاید بهقول استاد قدیمیم مقایسهی آماری منابع کتابخونهای و الکترونیکی فارسی و انگلیسی توی شرایط اقتصادی و علمی نابرابر اصلاً درست نباشه. با این حال من همیشه یه همچین سادهگریزیای رو توی کانالهای اطلاعاتی ایرانی حس کردم. شما چنین تجربههایی نداشتین؟
پ.ن: دانتون جان از همین جا اعلام میدارم که من یکی دیگه جوابگوی بحرانهای فلسفیای که با حضور بیحضور مرموزت خوانندهها رو دچارش کردی نیستم. یا عین بچهی آدم از کیان وبلاگت دفاع میکنی یا سرتو توی یه جعبهی روباندار پست میکنم برای دارودستهی اوباش به اصطلاح آزادیخواهت.
پ.ن۲: اونطور که روحبخش میگه٬ لاکان نه تنها توی ترجمههای فارسی که توی نسخهی فرانسوی کتابهاش هم غیرقابل هضم و پیچیدهست و اینطور که بهنظر میرسه حرفهام در مورد نظریات قلنبهشدهش چندان درست نبوده. درضمن لازم میدونم به خودم یادآوری کنم که گاهی اوقات سادهنویسی به معنای از دست رفتن مفهوم پایهای یه نظریه یا چرخش نیمصفحهایش یه نفع عقاید مترجمه. نمونهش رو کم ندیدیم٬ درسته؟
۱. بسیار بسیار شکمو هستم، طوریکه از اوان کودکی که میرفتم مهد تا همین الانش که میرم یه مهد بزرگتر خوراکیهای هیچ بنیبشری از دستم در امان نبوده و نیست و نخواهد بود. ![]()
۲. دوست دارم به هر کی از روبرو میاد جلو پایی بدم و به هر کی از جلوم رد میشه پسگردنی بزنم. آخ حال میده! ![]()
۵. در سنگاپور میباشم و هنوز نمیدونم بهتره Phd candidate بشم یا Ms یا کلهم بیخیالش بشم. ![]()
خدایا شکرت.
در نهایت باز هم از پسرفهمیده بخاطر بدقولی در بازی کردن معذرت میخوام. گمون نمیکنم دیگه کسی مونده باشه که بشه دعوتش کرد. اون هم ساعت ده و نیم صبح اول دی ماه!
یلدای همگی مبارک:)
پ.ن: آهان٬ چرا! حالا که فکر میکنم٬ خیلی کیف میده آزموسیس جونز رو هم به حرف بکشم! آزموسیس جان خواهشاً روی ما رو زمین نندازD: